خسارت میلیاردی اغتشاشات روی دست کسبه بولوار مفتح
پیادهروی در سرمای مطبوع زمستان، همیشه حال دل را خوب نمیکند، مثلا وقتی در خیابانی قدم میزنیم که تا پیش از ساعت ۲۱ پنجشنبه، هجدهم دی امسال، با انبوه فروشگاههای شکیل کیف و کفش، میزبان مردم شهر و زائرانی از دیگر نقاط ایران و جهان بود و حالا در هر چندقدم، باید رد زخمهایی را بر چهره آن مشاهده کرد که اغتشاشگران بر جای گذاشتهاند. از بانکها و فروشگاههای زنجیرهای متعددی که نیاز اهالی و رهگذران خیابان شهیدمفتح در محلههای طلاب، ایثار و گلشور را رفع و رجوع میکردند، فقط اسکلتهایی سیاه و بدشکل، باقی مانده است. زبانههای آتش کینه آشوبگران به برخی مساجد منطقه نیز سرایت کرده و داروندار تعدادی از شهروندان را خاکستر کرده است.
بوی چرم سوخته
اغتشاشگران به تابلو کوچهها هم رحم نکردهاند. با شمردن فرعیها از چهارراه برق میتوان فهمید که ابتدای مفتح ۱۰ ایستادهایم؛ ۷۲ ساعت پس از آن شب هولناک که این بولوار به صحنه تقابل آشوبگران و حافظان امنیت تبدیل شده بود. بااینحال همچنان میتوان بوی پارچه و چرم سوخته را در خاکسترهای بهجایمانده از این فروشگاه کفش استشمام کرد. نوارهای زرد پلاستیکی با علامت خطر، بخشی از پیاده رو را به روی عابران پیاده بسته است و آنها باید، از لابهلای خودروها تردد کنند. سه دربند مغازه، یک منزل مسکونی و یک انبار، کاربریهایی هستند که بین دو شعبه از بانکهای ایرانزمین و سپه قرار داشتهاند و سوختگی کامل سازه و تجهیزاتشان، رهگذران را به چند ثانیه توقف و تماشای حجم تخریب، وادار میکند.
سوای سرتکاندادنها و نگاههای لبریز از تأسف و همدردی مردم، خوبتر که گوش تیز میکنیم، اظهار تنفر و «خدا لعنتشان کند»هایی را میشنویم که نثار آشوبگران میکنند. سپس، بهناچار، صاحبان خسارتزده این فروشگاهها را تنها میگذارند و میگذرند.
خسارت میلیاردی
ارشناسان آتشنشانی، از محل بازدید کرده و رفتهاند. بعید است این سه مغازه چفتدرچفت و دوطبقه، استحکام لازم برای استفاده مجدد را داشته باشد. حجم آتشی که آشوبگران به پا کرده بودند به حدی بوده که آهنهای سازه را خم کرده و سقف را تغییر شکل داده است. مجتبی به لنگهکفشهای نیمسوختهای نگاه میکند که از لابهلای خاکسترهای مغازهاش خودنمایی میکند. این، تمام چیزی است که از ۴ میلیاردتومان سرمایهاش باقی مانده است. او با همان بهت و ناباوری که شب و روزش را یکی کرده است، جملاتی شکسته میگوید؛ اینکه نمیداند خسارتی از این آتشسوزی دریافت میکند یا نه، اگر دریافت میکند چه زمانی و چقدر از هزینههایش را جبران میکند.
برخلاف آنچه تصور میشود، خسارتی که آشوبگران به او وارد کردهاند، به هجدهم دی و سوزاندن مغازهاش مربوط نمیشود بلکه ماجرا از حدود یکهفته پیش از آن شروع شده بود؛ «درست از روزی که در کشور، شلوغیها را شروع کردند و زمزمههایش به مشهد رسید، روی کاسبی ما اثر منفی گذاشت و فروشمان کاهش یافت، آنقدرکه پاسخگوی هزینههایمان نبود. امسال، کلی برنامهریزی کرده و جنس مغازهام را جور کرده بودم تا با این نوسان قیمتها، برای بازار شب عید به مشکل نخورم. همهاش به باد رفت.»
اشاره میکند به کرکرههای پایینکشیده یا نیمهباز مغازههای اطراف و با اطمینان میگوید که این اوضاع زیانبار، برای هیچکدام از اغتشاشگرهایی که ادعای مردمیبودن و درد اقتصاد را داشتند، مهم نیست؛ «خیلیهایشان جوانهای هفدههجدهسالهای بودند که درکی از زندگی ندارند. زود ترغیب میشوند و بدون فکر، میآیند به خیابان. خودم دو تا دختر با ظاهری بیبندوبار را در همین خیابان مفتح دیدم و حرفهایشان را شنیدم. یکی از بانکهای سوخته را به هم نشان میدادند و بابت بهاصطلاح دستاوردی که شب قبل از آن خلق کرده بودند، افتخار میکردند! همین را میخواستند واقعا؟ همین خسارتهایی که امثال ما کسبه و دولت باید از جیب بپردازیم؟»

دود شدن تمام سرمایهام
دقایق متمادی، سرپا ایستاده است و به خاکسترهای بهجای مانده از مغازه کفشفروشیاش خیره خیره نگاه میکند. اسم حال و روز مجتبی علیزاده را جز بهت و ناباوری نمیشود گذاشت. میگوید از پنجشنبهشبی که آشوبگران، سرمایهاش را سوزاندهاند تا الان کارش شده است، همین؛ اینکه از صبح تا شب، دوروبر مغازه سوختهاش بچرخد و مراقب این باشد که مبادا دوباره سروکله آشوبگران پیدا شود و بخواهند بلای مشابهی را سر مغازه همسایهها بیاورند.
مجتبی پدر دو فرزند است و سوای مخارج زندگی، غصه چکهایی را دارد که هرروز به سررسید پرداخت نزدیک و نزدیکتر میشوند. موعد یکی از چکهای میلیاردی او، دو ماه دیگر است و طلبکار، دیروز به او زنگ زده و یادآوری کرده است. شمرده و با اندوهی عمیق، ماجرای شب حمله آشوبگران را روایت میکند: ساعت حدود ۹:۳۰ بود که همسایهها زنگ زدند و گفتند «بیا، مغازهات آتش گرفته است.» خودم را که رساندم، دیدم آتش از بانک ایرانزمین به طبقه بالا که مسکونی بود، سرایت کرده است. خدا رحم کرد کسی خانه نبود، وگرنه ساکنانش میسوختند. راه آتشنشانی را بسته بودند. آتش به کفشفروشی همسایه رسید؛ بعد هم به مغازه من و مغازه کناری که خالی بود. تمام سرمایهام دود شد و رفت هوا.
اپراتور آتشنشانی گفت: نمیتوانیم نیرو اعزام کنیم. اغتشاشگرها به چندتا از خودروها و نیروهایمان آسیب رساندهاند
مقاومت با دستهای خالی
«دست به دامن آتشنشانی شدم. اپراتور گفت: نمیتوانیم نیرو اعزام کنیم. اغتشاشگرها به چندتا از خودروها و نیروهایمان آسیب رساندهاند. هرکار میتوانید خودتان انجام بدهید.» اینها را ابراهیم میگوید، کاسبی که مغازه کفشفروشیاش در خیابان شهیدمفتح و در همسایگی بانک سپه قرار دارد. رسیدن او به این محدوده در شب حادثه، همزمان با حضور آشوبگران بوده است؛ «یکی از اغتشاشگرها آمده بود سمت مغازه من. التماس کردم و به جان مادرش قسَمش دادم که کاری به مغازه من نداشته باشد. دوربین مداربستهای را که بیرون مغازه همسایه، کار گذاشته شده بود، شکست و رفت. آتش از بانکهای اطراف، زبانه میکشید و هر آن، به مغازه من و همسایهام که پارچهفروشی است، نزدیکتر میشد.»
آن شب، کسبه خیابان مفتح، در نبود نیروهای آتشنشانی و با دستهای خالی، باید جلو حجم عظیمی از آتشی میایستادند که اغتشاشگران به راه انداخته بودند. تعدادی از کسبه، روی پشت بامها رفته بودند و نمای کامپوزیت و سردر مغازههای مجاور بانکها را به پیادهرو پرتاب میکردند، بلکه احتمال سرایت آتش، کم شود. عدهای دیگر، شیر آب آتشنشانی را که همان حوالی، در پیادهرو تعبیه شده بود، باز کرده بودند و با هر ظرفی که داشتند، روی زبانههای آتش، آب میپاشیدند.
خسارت اغتشاشگران روی دست کسبه
ابراهیم برای همسایههایش و سرمایههای بهبادرفتهشان دل میسوزانَد؛ مثلا برای آن یکی همسایه که از هول حضور اغتشاشگران، فقط فرصت کرد کرکره مغازهاش را بکشد پایین و حتی نتوانست موتور سیکلتش را از معرکه بیرون ببرد. موتورسیکلت درکنار دیگر اجناس مغازه، سوخت و خاکستر شد. حال همدیگر را خوب میفهمند، چون همگی کاسب هستند. خریدهای عمده برای بازار شب عید را انجام داده بودند و امید داشتند که با فروش زیاد در اعیاد شعبانیه، عید فطر و عید نوروز، از پس قسط و قرضهایشان برمیآیند، کرایه مغازه و دستمزد شاگردهایشان را میدهند و با باقیماندهاش، امور زندگی را از سر میگذرانند.
با آشوبی که آشوبگران به بهانه اوضاع اقتصادی به راه انداختند، همه نقشههای ابراهیم و دیگر کسبه این راسته، نقش بر آب شد. وقتی از او میپرسیم که برآوردش از بازگشت آرامش به بازار و رونق خرید مشتریان چه زمانی است، ویترین مغازهاش را برانداز میکند که از ترس حضور مجدد اغتشاشگران، نیمهخالی است. میگوید: حالا حالاها کار دارد تا بازار ما به روال عادی برگردد. هزینهها، اما سر جایش است؛ ۸۰ میلیونتومان کرایه مغازه است، ۵۰میلیون حقوق دو شاگردم، بهاضافه زندگی خودم، تابلو مغازهام که باید دوباره نصب شود و ....

تخریب به جرم یک عکس!
صدای اذان ظهر از بلندگوهای مسجد فقیه سبزواری در محله طلاب به گوش میرسد؛ صدایی که آشوبگران از خاموشکردنش، ابایی نداشتند و اگر غیرت اهالی برای دفاع از مسجد نبود، اکنون باید این بنای خاطرهانگیز با قدمت ششدهه را به فهرست بناهای آسیبدیده اضافه میکردیم. تمام کاری که از اغتشاشگران ساخته بود، شکستن بخشی از شیشههای مسجد بود که وضوخانه خواهران، پایگاه بسیج شهیدمحقق و حوزه علمیه حضرت صاحبالزمان (عج) نیز از آن بینصیب نمانده است.
حیدری یکی از مسجدیهاست که درکنار دیگر فعالان مسجد، برای دفاع از محله، کم نگذاشته است. او از مشکلی برایمان میگوید که اغتشاشگران با دین و قهرمانان ملی داشتند؛ بنابراین هرکس یا هر چیز که نشانهای از میهن یا دین داشت، از گزند آسیبهایشان درامان نماند؛ «شیشههای خودرو من را که در چهارراه برق پارک شده بود، شکستند، به جرم اینکه پشت شیشهاش عکس حاجقاسم سلیمانی را چسبانده بودم و ذکر صلوات و دعای تعجیل در فرج را نوشته بودم. ماشین را بردهام برای تعمیر؛ طرف گفت ۸ میلیونتومان خرج دارد. ماشین بنده خدای دیگری را هم آتش زدند که کاملا سوخت و اسکلتش باقی ماند.»
او ادامه میدهد: اگر مردم درکنار نیروهای بسیج و نیروی انتظامی مقاومت نمیکردند، اغتشاشگرها به پیشروی ادامه میدادند و حرمت هیچچیز، حتی حرم آقا امامرضا (ع) را نگه نمیداشتند.
دردسرهای تازه برای مردم
خبری از چراغ راهنماییورانندگی در چهارراه ابوریحان نیست. بخشی از تابلو راهنمای چهارراه نیز با اسپری مشکی، مخدوش شده است و کمکی به مسیریابی میکند. رانندهها در چهارسوی آن، چشم دوختهاند به حرکات دست و صدای سوت نیروهای پلیس راهور که مشغول تلاش برای نظمدادن به ترافیک هستند. درکنار اسکلت بانکها و فروشگاههای زنجیرهای سوخته و غارتشده، برخی نیز از نگرانی خرابکاری مجدد آشوبگران، برای حفاظت از سرمایهای دست به کار شدهاند که ثمره دسترنج سالها زحمتکشی است، مثل قنادی اطمینان که در نبود تابلوها، نمیدانیم نبش کدامیک از فرعیهای بولوار شهیدمفتح قرار گرفته است و کسبه با گفتن «مفتح ۱۵» راهنماییمان میکنند.
شیشههای بزرگ این فروشگاه، بهتمامی با ورقههای فلزی محصور شده است و تماشای زیبایی و تکاپوی داخل آن از رهگذران، بهناچار، دریغ شده است. قاسمی، مدیر قنادی، با دلخوری به پارچهنوشتههایی اشاره میکند که سردر بانکهای سوخته و از رده خارج بولوار، نصب و در آن، از مشتریان خواسته شده است به فلان شعبه مُعین، مراجعه کنند. او میگذرد از کنار هزینههای چنددهمیلیونی که بهخاطر نصب این ورقههای فلزی روی شیشهها به قنادی تحمیل شده است و ترجیح میدهد از دردسرهایی بگوید که به عامه مردم تحمیل شده است: کسانی که این بلا را سر ما آوردند، از مردم نیستند. با این اوضاعی که برای بانکها درست کردند، برای یک کار ساده مثل تعویض کارت بانکی باید بروی شعبهای دورتر و توی صف، معطل بمانی.
با اینکه خودش، خودرو شخصی دارد، از کارگرانی میگوید که همیشه، رفتوآمدشان با اتوبوس را از پشت شیشههای مغازه میدید و حالا با اتوبوسهای سوخته و ازردهخارج، باید زمان بیشتری را با خستگی در ایستگاه سپری کنند.
* این گزارش یکشنبه ۲۸ دی ۱۴۰۴ در شماره ۶۴۸ شهرآرا محله منطقه ۳ و ۴ چاپ شده است.
